X
تبلیغات
مخزن چرت و پرت های المپیکی - نمیدونستم
تاريخ : دوشنبه 14 آذر1390 | 11:31 قبل از ظهر | نویسنده : بیتا جووووون

یه ماموریت بهش دادن و اون مجبور بود برای حدودا سه ماه بره خارج از کشور. خیلی سخت

بود. نمی دونستم چه جوری باید با این  اوضاع کنار بیام. حالم اصلا خوب نبود. شب و روز به

این فکر میکردم که بعد از رفتنش باید چیکار کنم.... ولی هیچ راهی به نظرم نمی رسید.

تصمیم گرفتم همه چی رو بهش بگم و یه بار بزرگ رو از رو دوشم بردارم....

تمام فکرامو کرده بودم. گفتم مدیر و همکارام هرچی بگن مهم نیست. خانوادم هم با این

موضوع کنار میان. اون روز با یه اراده ی محکم به سمت شرکت حرکت کردم. تو راه فقط به

این فکر می کردم که چه جوری سر صحبت و باز کنم و این موضوع رو بهش بگم. اما وقتی

رسیدم ، باورم نمی شد، اون رفته بود!!! ماشینش دم در پارک نبود و وقتی هم از همکارام

سراغشو گرفتم همه گفتن که نیومده . گفتم شاید دیرتر میاد، ولی نه! اون نیومد...

من مونده بودم با یه دل عاشق که داشت تیکه تیکه میشد.  روم نمی شد از مدیرمون

بپرسم که بازم میاد یا نه. سرگیجه گرفته بودم. رفتم تو اتاقم و تصمیم گرفتم خاطراتمونو

مرور کنم تا شاید یه مرهمی باشه به زخم عمیقی که تازه تو قلبم نشسته بود... ولی اون

خاطرات، مثل نمکی بودن که رو زخمم میپاشیدم. شروع کردم به گریه کردن... نمی تونستم

خودمو کنترل کنم... صدای گریه هام به قدری بلند بود که همه ریختن تو اتاقمو ازم می

پرسیدن چی شده؟ منم برای اینکه دست به سرشون کنم فقط می گفتم: یه خبر بد

شنیدم...

نمی دونستم باید چیکار کنم. از چند ماه پیش شماره ی خواهرشو پیدا کرده بودمو همدیگه

رو فقط از طریق sms میشناختیم. از اون پرسیدم که داداشش کجاست و کی بر میگرده؟

گفت: رفته اونور حالا حالا ها هم نمیاد سر کارش!!! منم مثل ادمی که یه پارچ اب یخ ریخته

باشن سرش، نمی دونستم باید چیکار کنم و واقعا داشتم از همین سر در گمی به مرز

دیوونگی میرسیدم...

گریه های شبانه به صورتی که بالشم کاملا از اشک هام خیس میشد... و دعای هر لحظه

ی من این بود که فقط به اندازه ی یه روز برگرده و من بتونم چیزایی که می خوام رو بهش

بگم. از زندگی خسته شده بودم. نمی دونستم با این درد بزرگ چه طوری کنار بیام... هر

روز دفتر خاطرات روزانمو که اون روزایی که پیشم بود هر روز  پرش میکردم رو بردامیداشتم و

چند دور دوره می کردم...

من داشتم می سوختم! و بی خبری، هر لحظه شعله های این اتیش رو بیشتر میکرد. آتش

عشقی که باید یه تنه خاموشش می کردم. اما چه طوری؟

عطش دیدار امونمو بریده بود. کار کردن تو اون محیط برام مثل یه سوهان روح بود. همه چیز

باعث میشد من یادش بیفتم و در این صورت، فراموشی یه راه غیر ممکن بود...

صبر کردم و شروع کردم به شمردن روز ها. به شمردن روزهایی که در حسرت دیدنش شب

می شدند. هر شب تو دفتر خاطراتم می نوشتم: امروز هم ندیدمش...

97 روز انتظار! و روز نود و هشتم، دیدمش! احساسات اون روزمو نتونستم روی هیچ کاغذی

بنویسم! اون روز سرا پا گوش بودم تا همه ی کار هایی که اون میگه رو بدون نقص انجام

بدم...

فرق کرده بود! همون ادم همیشگی نبود. می تونستم تغیر رفتارشوراحت حی کنم. نگران

بودم، که ایا تمام احساساتی که نسبت به هم داشتیم فراموش شدند؟

فکر اینکه همه چیز رو بهش بگم داشت ازارم می داد. باید یه راهی پیدا میکردم تا راحت

احساساتمو باهاش در میون بذارم. اما کجا؟ چه طوری ؟ تو محل کار؟ اصلا! اون موقع هر

واکنشی که اون نشون می داد، باعث جلب توجه همه ی  همکارام و به ویژه مدیرمون می

شد. باید یه کاری می کردم که جفتمون بتونیم راحت عکس العمل نشون بدیم...

فکر های جور واجوری به ذهنم میرسید که هر کدومشون دردسر های خاصی داشتن. می

تونستیم بریم تو یه کافی شاپ و راحت حرف بزنیم. اما به  چه بهونه ای دعوتش می کردم؟

می تونستم هم به خواهرش بگم و از خواهرش بخوام که به اون بگه. ولی من نمی

خواستم کس دیگه ای از این موضوع خبر داشته باشه و هم نمی دونستم که اون و

خواهرش چقدر بهم نزدیک هستند و آیا خواهرش فرد مورد اعتمادیه یا نه؟

.

.

.



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ